خالی تر از خالی

شب از راه رسید و من به تکرار همیشه

به دنبال سایه ام پرسه خواهم زد

پرسه ای بی پایان.

در عنفوان شک

سادگی سکوت رنگ باخت.

سایه ام فریاد زد : شمعی بیفروز ، که من اینجایم.

دستانم را گشودم و نا امیدانه به خالی آن اندیشیدم.

افسوس ،

تمام شمعهایم  در سقاخانه

از برای یافتن سایه ام بر باد رفته بود

و اینچنین ایمانم نیز.

/ 4 نظر / 11 بازدید
محمد حسین ابراهیمی

دنیای این شعر به یک بازی شباهت داره ایمان با مصادیقی همچون نذر شمع به سقاخانه در ابتدا وجود داره کسی تمام دارایی شو به پای ایمانش میریزه کسی هرچه بیشتر نذر میکنه کمتر جواب میگیره کم کم شک میکنه راه میوفته ناگهان میفهمه که چیزی که دنبالش میگرده در خودش وجود داشته سایه خودش بوده اما حتی یک شمع هم براش نمونده ممنونم منتظر نوشته های بعدیت هستم [گل]

شاید کسی باشم

سایه ام فرو ریخت، ایمانم برآویخت ! در آن روز سرد بی پایان خویشتن خویشتن دار خویشم را دیدم که میگریست و چه غریبانه می نگریست بر سایه نایافته ای از پس همیشه های تکراری! در انتهای بی انتهای روز نابخشودنی خویشتنم را دیدم که بر باد می رفت!

شاید کسی باشم

سایه ام فرو ریخت، ایمانم برآویخت ! در آن روز سرد بی پایان خویشتن خویشتن دار خویشم را دیدم که میگریست و چه غریبانه می نگریست بر سایه نایافته ای از پس همیشه های تکراری! در انتهای بی انتهای آن روز نابخشودنی خویشتنم را دیدم ناگهان که بر باد می رفت!