خانه سیاه است.

خانه سیاه است.

دلم گرفته.

دلم در دالانهای تنگ بیکسی اسیر است.

                                          خسته است.

به شب مینگرد.جز سیاهی چیزی نمی بیند.

جز پرواز چیزی نمیخواهد.

روزمره گی،زنده مانی........

خسته شدم از  این زندگانی..........

دیگر چیزی نمیخواهم........هیچ....

شاید بالاخره به هیچ رسیدم.

ولی نه با روحی فراخ ،با قلبی شکسته از ناملایمات.

خانه سیاه است.

از کودکی ام چنین بوده.

خانه سیاه بوده.

خانه را دوست ندارم

از آن فرار خواهم کرد.

خانه ،خانه نیست.

برای من خوابگاه است.

همیشه چنین بوده.

خانه ،خانه نیست.

خانه یک کارتن است

و من عضوی از خانواده نیستم

یک کارتن خواب هستم.

خانه را دوست ندارم

چون آرامش ندارم

چون انگیزه ندارم

چون علاقه ندارم

به خانه میروم و میخوابم

تا فرار کند لااقل روحم از خانه

جسمم که نمیتواند.

میخوابم تا آن چند ساعتی را که در خانه ام

در خانه نباشم

تا دوباره صبح شود و

شادمانه از خانه فرار کنم

تا شب دوباره.......................

                                                همین.

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طیب

سلام واقعا قشنگ بود حال کردم

طیب

به من سربزن[گل][خداحافظ]

حسام

مگه بیرون خونه سفیده؟همه جای اینجا سیاهه مثل شب.فقط باید جدیش نگرفت..

محمد حسین ابراهیمی

سالها قبل 17 سال داشتم یک آدم بودم شبیه چیزی که نوشتی در یک از مراکز فرهنگی هم کار میکردم یواش یواش شاعر مشهوری شدم برنده چند جایزه شدم و اینها باعث شد کاملا از خانه و خانواذده دور بشم رفتم و یک اتاق نزدیک محل کارم اجاره کردم همون اتاقی که میخواستم خودم همه کاه ش بودم اتاقی که به اختیار خودم عکس شاملو داشت عکس فروغ داشت مینشستم وسیگار میکشیدم و کتاب می خواندم اما حالا ... من نمیخوام امروزتو از دست بدی خانواده چیزی نیست که سیاه باشه برگرد و به خدا بگو من برگشتم به من و اونا کمک کن که همو درک کنیم همین

نظافت منزل

مرسی لذت بردم. منتظر مطالب بیشتر از شما هستم.